سالها آب شدم سوخت ز پا تا به سرم
غلامرضا سازگار (میثم)پسندیدن0
بازدید100+
سالها آب شدم سوخت ز پا تا به سرم آخر ای زهر جفا شعله زدی بر جگرم کشت منصور ستم پیشه ز بیداد مرا کاش میکرد دمی شرم ز جد و پدرم دلِ شب بود که دشمن به سرایم آمد برد از خانه برون وقت نماز سحرم سالها داغ بنیفاطمه را میدیدم کس ندانست که یک عمر چه آمد به سرم من جگر پارهی زهرایم و باید به چه جرم عوض گل جگر پاره برایش ببرم بارها تیغ کشیدند پی کشتن من بارها سیل بلا برد به موج خطرم دشمن آن لحظه که بر خانه ی من آتش زد یاد آمد ز غم مادر نیکو سیرَم دل شب خصم مرا برد به قصر منصور یاد از بزم یزید آمد و از تَشت زرم «میثم» از تربت بیشمع و چراغم پیداست که چو جد و پدرم از همه مظلومترم