ز عرش فاطمه تا که دم حسن جان داد
محسن حنیفیپسندیدن0
بازدید100
ز عرش فاطمه تا که دم حسن جان داد دوباره اشک من آمد کمی به من جان داد برای غربت آقای سامرا باید هزار دفعه شکست و مرتباً جان داد میان حجره جوانی ز درد میلرزید جوان موی سپید غم و محن جان داد دوباره یک حسن ازداغ کوچهها دق کرد جوانیاش همه شد صرف سوختن جان داد ز بس که آه کشید و به روضه دم بگرفت -که جای فاطمه من را بیا بزن -جان داد امام پاره گریبان روضهها پر زد امام گریه کن شاه بی کفن جان داد دوباره با لب تشنه ز کربلا می خواند شبیه جدّ خودش دور از وطن جان داد دوباره حجره او گوشه ای شد از گودال حسین شد، وسط دست و پا زدن جان داد...