ز شام رفتنِ زینب، مگو دلم چون است؟
اصغر عربپسندیدن0
بازدید14
ز شام رفتنِ زینب، مگو دلم چون است؟
«ز گریه مردم چشمم، نشسته در خون است»[i]
من از حدیث یزید و سر حسین و عصا
«ز جام غم، می لعلی که میخورم، خون است»
سر بریده فراز نی! از پی ارشاد
«سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است»
مقام قُرب خدایی بُوَد سزای حسین
«شکنج طرّهی لیلی، مقام مجنون است»
ز من مپرس، چرا خنده بر لبانم نیست
«که رنج خاطرم از جورِ دورِ گردون است»
چسان به خون نشوم غرقه، در عزای حسین
«به اختیار؟ که از اختیار بیرون است»
ز تشنهکامی شه، در کنار آب فرات
«کنار دیدهی من، همچو رود جیحون است»
«خِرَد» ز «حافظ» فرزانه بهره میخواهد
«چو مفلسی که خریدارِ گنجِ قارون است»
[i]. تضمین غزل «حافظ». (ص 886)