زینب چو کوه، صولت و چون مه جمال داشت
سید علی موسوی گرمارودیپسندیدن0
بازدید1K
زینب چو کوه، صولت و چون مه جمال داشت
یک بیشه شیر بود که روحِ غزال داشت
یک سینۀ نحیف و شکیب هزار داغ؟
غم، از شُکُوهِ غم شکنش انفعال داشت
گاهی به آسمان نگه از درد میفکند
گویی ز روزگار، هزاران سؤال داشت
خورشید را چو خنجر کین سر برید، ماه
در خیمۀ شفق چه بگویم چه حال داشت
خورشیدِ او ز نیزه برآورده بود سر
آن دم که روز، روی به سوی زوال داشت
سهل است آتشی که ز دل میکشید سر
با خیمه چون کند که سَرِ اشتعال داشت
عرفان، به پای رفعتِ او بوسه مینهاد
بر شانههای عزم، ستون از جلال داشت
زینب، شُکُوه بود، زنی بیسُتوه بود
زن بود و همترازِ دل و دستِ کوه بود