زینب به ناله گفت: چسان در وطن روم؟
فنا زنوزیپسندیدن0
بازدید1K
زینب به ناله گفت: چسان در وطن روم؟
بیگلعذار خود، به چه رو در چمن روم؟
بیشمع روی او که از او روشن است، دل
در حیرتم، چگونه به آن انجمن روم
جز من کسی به کوی بلا ره نمیبَرد
ای دل! بیا که باز به این راه، من روم
یعقوب یافت، کام دل از بوی پیرهن
عمری است، من که از پی آن پیرهن روم
من از مدینه با دل خوش آمدم برون
اکنون که میروم به دل ممتحن روم
آن روز روی لاله رخی بود، همدمم
اینک به داغ آن شه گلگون بدن روم