زهری که هدیه داده به جانت شراره را
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید30
زهری که هدیه داده به جانت شراره را آورده با خودش به خدا راهِ چاره را با شعلهاش زبانه کشید و شنید آه معلوم کرد رازِ دلِ پارهِ پاره را حکمِ رهاییاَت شده امضا بگو رضا مژده دهد به شهر وصالی دوباره را این پیکرِ نحیف و تنِ لاغرت شده سنگین به خاطرِ غل و بند وُ نظاره را ..... خیره به کربلا و غروبی عجیب کرد دیدم به نِی درخششِ هجده ستاره را بابالحوائجی و شنیدم به روضهات من نالههایِ تشنگیِ شیرخواره را یک یاحسین گفتم و در شهرِ کاظمین دیدم تلظّیِ گلِ در گاهواره را از رویِ دستهایِ پدر تا فرازِ تیغ لبخندِ تشنگی و زبانِ اشاره را تلخیِ خندهیِ علی و غصّهیِ حسین اشکِ رباب و صاحبِ هر گوشواره را هر روضه نینوایی و هر صحنه کربلاست تا یارِ ما بیاید و درمان و چاره را ..... با خود بیاورد که دعایِ فرج کند خاموش عاقبت به قصاص این شراره را