زندان گرفت بوی نفسهای اشک تو
محمود تاری (یاسر)پسندیدن0
بازدید300+
زندان گرفت بوی نفسهای اشک تو شرمنده گشت ناله ز نجوای اشک تو وقت نماز با دل لبریز داغ تو لبریز ناله گشت مصلای اشک تو از فیض عشق آینه هم بی نصیب نیست گل چیده با نسیم ز صحرای اشک تو از دود آه جای تنفس دگر نبود افتاده بود شعله به دریای اشک تو دشمن سپرد چشم تو را گر به تیرگی دارد هنوز دیده تمنای اشک تو زنجیر درد گرچه دو دست تو بسته بود گردیده لیک ناله مداوای اشک تو در پشت این قفس که فتادی ، ببین که ماه بگشوده چشم خود به تماشای اشک تو ای طایر فتاده به زندان چه دردناک می بارد آسمان به تسلای اشک تو ای باغبان درد که دور از شقایقی در خون نشسته است شکوفای اشک تو چون "یاسر" از شکوه محبت لبالبیم داریم عاشقانه تولای اشک تو