زمینبوسِ تواَم، ای نورِ سیّال!
عبدالرّضا رضایینیاپسندیدن0
بازدید8
زمینبوسِ تواَم، ای نورِ سیّال!
بتاب آیینهام را در شبِ حال
جهان نامِ تو را آورده بر لب
که میبینم شبِ حال است، امشب
شبِ رخشان، شبِ دلکش، شب قدر
تو را عشق است، ای رخساره؛ چون بدر!
شب قدرست، امشب بیقرارم
دلافشانْ ظهرِ فردا را دچارم
چه ظهری! شبتر از شبهای دیجور
که کُشته میشود خنیاگرِ نور
در آن ساحت که عالَم واژگون است
خراب آبادِ غم، ننگِ قرون است
در آن ساعت که هستی ارغوانیست
نگاه باغ محوِ گُلفشانی است