زانویِ خستهاش تکان میخورد
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید1000+
زانویِ خستهاش تکان میخورد پیکرش را کشان کشان میبُرد چند باری میانِ راه، افتاد گفت یا فاطمه به راه افتاد هردو دستش به پهلویش دارد عرقِ سرد بر رویش دارد تا که لرزه به پیکرش افتاد وای، عمامه از سرش افتاد تار می دید دیدگان ترش گوئیا ریخته بهم جگرش با لبِ آستین چنان زهرا پاک میکرد خونِ لبها را برزمین میکشید پایش را جمع میکرد هِی عبایش را یک نگاهی به دور وبر انداخت اشکی از دیدگانِ تر انداخت تا که بر آستانِ حجره رسید جگرش پاره بود ناله کشید کاسة صبرِ عالمین شکست همه درهایِ حجره را تا بست زیر لب گفت : آه «أین جواد» سرِ پا بود یک دفه افتاد فرشها را یکییکی تا زد تا گلویش لباس بالا زد سینهاش را به خاکِ سرد گذاشت یک مزاحم به رویِ سینه نداشت گردوخاکی بپاست در حجره صحنهی کربلاست در حجره دست وپا میزد وکنار ِتنش نیزه جا وانکرد در دهنش کربلا جَدِ او چه بد جان داد وسط نیزه دارها افتاد یک نفر زد لگد به پهلویش یک نفر پا گذاشت بر رویش یک نفر آستین خود تا زد گوشههایِ رداش بالازد رویِ کُرسیِ عرش زانو زد پنجه اول میانِ گیسو زد خنجرش را گذاشت زیرِ گلو وحده لااله الاهو این گلو جایِ بوسهی نبی است حرز آن اشکهایِ زینبی است هرچه خنجر کشید و باز کشید جایِ لبهایِ خواهرش نبُرید روضه را تا کنار عرش کشاند وای ،جسمِ حسین برگرداند گیسویِ مادری بهم میریخت حالتِ حنجری بهم میریخت کار بالاگرفت ای مردم وای از ضربهی دوازدهم شکل رگها که نامرتب شد این سخن دلخوریِ زینب شد کاش در بینتان مسلمان بود ذبح ِ از پشتِ سر حلال نبود