روضه میخواند و بر سرش می زد
محمد حبیبزادهپسندیدن0
بازدید81
روضه میخواند و بر سرش می زد صاعقه دیدهی ترش می زد در عزای حسین بی مادر سینه بر جای مادرش می زد زینب از قتلگاه تا می گفت آتش از قلب مضطرش میزد کار چشمش همیشه باران بود تا گریزی به پیکرش میزد جای دست بریده گشته ز مچ بوسه از دست دخترش میزد شب و روزش به گریه سر میشد رنگ غم سر در درش میزد دلش از درد بیت الاحزان بود ضجه بر یاس پرپرش میزد عوض شرمساری پسرش می زد آتش نگاه شعله ورش