روز دهم اوج عزا بود و خودِ شب بود
مرضیه عاطفیپسندیدن0
بازدید28
روز دهم اوج عزا بود و خودِ شب بود میسوخت خاکِ کربلا لبریز از تب بود از هر طرف همراهِ نیزه سنگ می بارید آهسته قرآن خواندی و خون جاری از لب بود دامن تکاندی از جهان! غارت شدی کامل کوفی از آن اول به نامردی ملقّب بود چیزی به زیرِ آفتاب انگار میزد برق انگار نعل تازه ای بر سمّ مرکب بود مادر مرتب بوسه زد بر زخم های تو جان دادی و بر خاک، جسمت نامرتب بود زینب(س) به زحمت آمد و جانش به لب آمد بودند شمر(لع) و حرمله(لع)! خیلی معذّب بود... از روی رگهایِ رهایت بوسه ای برداشت رگهای عریانی که از شیون لبالب بود تنها عقیله از پس ِ این کار بر آمد غالب تهی میکرد هر کس جای زینب(س) بود!