روزی که شد به نیزه سر آن فلکجناب
عبّاس مصباحپسندیدن0
بازدید1K
روزی که شد به نیزه سر آن فلکجناب
خورشید برفکنْد ز خجلت به رخ، نقاب
گفتا فلک به خور: ز چه گشتی تو محتجب
گفتا: به یک زمانه نگنجد دو آفتاب
امروز، آفتاب حقیقت طلوع کرد
از جورِ کوفیانِ جفاجوی ناصواب
آتش زدند خیمه و خرگاهشان ز کین
خستند قلب احمد و زهرا و بوتراب
آن عترتی که داشت مَلَک، احترامشان
بستند کوفیان همگی را به یک طناب
زنجیر و غل به گردن «زین العباد» شد
کردند زین ستیزه، دل مصطفی کباب
گلهای باغ مرتضوی، شد ورقورق
از تندباد حادثۀ قوم بیحساب