روح بزرگش دمیده است، جان در تنِ کوچک من
محمدعلی مجاهدیپسندیدن0
بازدید1K
روح بزرگش دمیده است، جان در تنِ کوچک من
سرگرم گفتوشنود است، او با منِ کوچک من
وقتی که شبهای تارم، در آرزوی سپیده است
خورشید او میتراود، از روزنِ کوچک من
یک لحظه از من جدا نیست، بابای خوبم؛ ببینید
دستان خود حلقه کرده است، بر گردنِ کوچک من
میخواستم از یتیمی، از غربت خود بنالم
دیدم سر خود نهاده است، بر دامنِ کوچک من
گفتم تن زخمیاش را، عریانیاش را، ولی آه!
بر قامتش قد نمیداد، پیراهنِ کوچک من
در این خزان محبّت، دارم دلی داغپرور
هفتاد و دو لاله رسته است، از گلشنِ کوچک من
از کربلا تا مدینه گلْفرشِ داغِ دلِ ماست
با ردّ پایی که مانده است، از دشمنِ کوچک من
دنیا چه بیاعتبار است! در پیش چشمی که دیده است
«دارُ الامان» جهان را، در مأمنِ کوچک من
آنان که بر سینه دارند، داغ سفر کردهای را
شاخ گلی میگذارنْد، بر مدفنِ کوچک من