رمضان بود و شب نوزدهم
حبیب الله چایچیان (حسان)پسندیدن0
بازدید33
رمضان بود و شب نوزدهم ام كلثوم كنار پدرش سفره گسترده به افطار على شیر و نان و نمک آورد برش میهمان، مظهر عدل و تقوى میزبان، دختر نیكو سیرش على آن مرد مناجات و نماز چون كه افتاد به آن ها نظرش چشمه هاى غم او جوشان شد ریخت زان منظره اشک از بصرش گفت: در سفره ی من كى دیدى دو خورش، یا كه از آن بیشترش نمک و شیر، یكى را برگیر بنه از بهر پدر، آن دگرش شیر حق، عاقبت از شیر گذشت كه بشد نان و نمک، ماحضرش حیدر از شوق شهادت، بیدار در نظر وعده ی پیغامبرش كه شب نوزدهم، از رمضان رسد از باغ شهادت، ثمرش بى قرار و نگران بود على چون مسافر كه به آخر سفرش گاه از خانه برون می آمد تا كى از راه رسد منتظرش گه به صد شوق، نظر می فرمود به سما و به نجوم و قمرش گاه در جذبه ی معراج نماز بیخود از خویش و جهان زیر پرش چه خبر داشت خدایا آن شب كه على در هیجان از خبرش ام كلثوم غمین و نگران كاین شب تار چه دارد سحرش؟ گشت آماده ی رفتن حیدر مضطرب دختر خونین جگرش چون كه از خانه برون می آمد چفت در، بند گشود از كمرش كه مرو یا على از خانه برون تا سحر بگذرد و این خطرش على آن روح مناجات و نماز شرح قرآن سخن چون شكرش گفت با خود كه كمر محكم كن بهر مردن كه عیان شد اثرش تا كه نزدیک بشد صبح وصال مسجد كوفه بشد باز درش على آن بنده ی تسلیم خدا صاحب الامر قضا و قدرش كعبه زادى كه خدا دعوت كرد بار دیگر به سراى دگرش چون كه جا در بر محراب گرفت من چه گویم كه چه آمد به سرش كوفه لرزید ز تكبیر على ناله برخاست ز سنگ و شجرش فلک افشاند به سر، خاک عزا چرخ، وا ماند ز سیر و گذرش آه از آن دم كه على غرقِ به خون بود بر دوش شبیر و شبرش آه از آن دم كه "حسانا" زینب چشمش افتاد به فرق پدرش