رسیده است دگر لحظههای آخر من
محمود اسدیپسندیدن0
بازدید39
رسیده است دگر لحظههای آخر من علی بیا بنِشین درکنار بسترمن دگر زمان فراق آمده حلالم کن رسیده است ز جنّت خدیجه مادر من هنوز هست در این سینهی شکسته نفس مگیر زانوی خود در بغل برابر من اگرچه می روم امامخور توغصه علی از این به بعد شود همدم تو دختر من کبودی رخ خود را ز تو نهان کردم خدا کند که نبینی عصابه ی سر من میان کوچه دویدم اگر به دنبالت مرا زدند که گفتم علیست رهبر من برای دشمنی با علی مرا بزنید چه غم اگر که بریزید باز بر سر من دوباره سینه سپر میکنم ولی این بار به جای دست ببندید چشم شوهر من