رزمندۀ عشقم مرا همسنگرى نیست
سید محمد میرهاشمیپسندیدن0
بازدید1K
رزمندۀ عشقم مرا همسنگرى نیست
مادر نه، فرزندى نه، یار و همسرى نیست
جز مرگِ غربت با دل صد پاره از غم
بهر نجات از غصه راه بهترى نیست
غربت ببین فریاد من بر آسمان است
اما چه سازم قاتلم را باورى نیست
جان دادم و دست خودى در کار باشد
زهر خودى خوردم که زهر دیگرى نیست
جز خاکهاى حجرۀ در بسته و، جز
خون جگر از بهر این دل یاورى نیست
هر قطرۀ خون دلم این نکته گوید:
یاس سپید عشق که نیلوفرى نیست
با نیش خند طعنهها سوراخ شد دل
واحسرتا گر ضربت میخ درى نیست
من مرغ عشق کوثر از نسل رضایم
کنج قفس از من به جز مشت پرى نیست
تا که بدامانش بگیرد این سرم را
جان مىدهم اما کنارم مادرى نیست
بالاى جسم نیمه جانم کف زنانند
شادى چرا؟ این شیوۀ غم پرورى نیست!
با یاد جدّم از عطش مىسوزد این دل
لبها ترک خورده ولى آب آورى نیست
در آفتاب بام ، جسمم را گذارید
بهر سم اسبان مرا گر پیکرى نیست