رخت عزایت را به تن کردم عزیزم
سید حسین صمدیپسندیدن0
بازدید51
رخت عزایت را به تن کردم عزیزم اصلا خودم را من کفن کردم عزیزم گفتم بمان ای یاسِ رنگِ لالهی من تنها نرو ای یار هجده سالهی من این آخری ها زندگی مان غرق غم بود ای جان حیدر،فاطمه،نُه سال کم بود دنیا سر آخر دید اشک چشم من را دیدند آخر هق هق خیبر شکن را دیدم خودم پروانه ام آتش گرفته با اهل بیتم خانه ام آتش گرفته دلگرمی ام بر روی خاک سرد خفتی امشب خدارا شاکرم بی درد خفتی لب می گزم آرام می بارم عزیزم زهرا نرو من دوستت دارم عزیزم کوچه برای من هنوزم راز مانده دورت بگردم زخم هایت باز مانده ای بشکند دستش به قلبم رنگ غم زد کانون گرم خانهی من را بهم زد ای کاش که جای تو من بیمار بودم من جای تو بین در و دیوار بودم دیدم به پشت درب حالت را که بد شد افتادی و، یک شهر از روی تو رد شد یاری رساندن بر تو کار مرد خانه ست فضه خذینی گفتی و کارت زنانه است شرمنده جای من به این در تکیه کردی تا که نفهمم لب گزیدی گریه کردی افتادی و جان علی پهلویت افتاد شکر خدا را که عبایم رویت افتاد زهرا نگاهی بر من بی خانمان کن حلوای ختم مرتضی را نوش جان کن تو درد داری و ولی مرهم نداری شرمنده ام یک ختم در خور، هم نداری از دیدن رویت علی محروم مانده مظلومه ی من همسرت مظلوم مانده رفتی و رفته قوت پاهام زهرا هم صحبتم بعد از تو من تنهام زهرا پیش همه قنفذ خرابم کرد زهرا وقتی ابو محسن خطابم کرد زهرا رفتی عزیزم حیدرت باور ندارد آسوده خاطر باش قبرت در ندارد امشب تو گریان منی من حتم دارم در خانه با طفلان برایت ختم دارم نانی که پختی هست اما نیستی تو یک بستری پهن ست و زهرا نیستی تو من در گلستان باغبان از دست دادم پشتم شکسته من جوان از دست دادم این غصههای دل شکن کشته علی را این گوشه گیری حسن کشته علی را یک مرهمی بر این دل بی تاب بگذار شب ها به بالین حسینت آب بگذار برخیز تا در خانه رنگ شب ببینی چادر نمازت را سر زینب ببینی...