دید چون زینب به دشت نینوا
صغیر اصفهانیپسندیدن0
بازدید1K
دید چون زینب به دشت نینوا
مانده بی یاور، حسینش از جفا
کرد بهر یاریاش، آن ممتحن
هر دو طفل خویش را در بر، کفن
بوسه داد از مهربانی، رویشان
زد گلاب و شانه بر گیسویشان
آمد و آورْد با افغان و آه
آن غزالان حرم را نزد شاه
گفت: بنْما، ای به قربان سرت!
این دو قربانی قبول از خواهرت
شاه گفت: ای یادگار مادرم!
خواهر غمدیدهی غمپرورم!
ای دلت، آگاه از اسرار عشق!
با برادر، همعنان در کار عشق!
آفرین بر همّت مردانهات!
حق پذیرد این دو گوهردانهات!
پس شه دین با دو چشم اشکبار
هر دو را زد بوسه بر ماه عذار
کرد اجابت آن تمنّا، بیدرنگ
دادشان رخصت، پی میدان جنگ
آن غزالان از حرم، بیرون شدند
سوی صیّادان در آن هامون شدند
وامصیبت! کز جفای کوفیان
عاقبت شد گلشن زینب، خزان
ظالمان، دست ستم افراختند
هر دو را آخر ز پا انداختند
داغ ایشان را عدوی بدنهاد
تا قیامت بر دل زینب نهاد
هر دو اندر خاک و خون، غلتان شدند
کشته از کین با لب عطشان شدند
پس به میدان تاخت، شاه بیسپاه
جسمشان آورْد سوی خیمهگاه
زینب آگه گشت از احوالشان
وز حرم نامد به استقبالشان
داشت در خاطر که در آن شور و شین
شاید از خواهر کشد خجلت، حسین