دورِ شمعِ پیکرت، گردیدهام خاکسترت
علی اکبر لطیفیانپسندیدن0
بازدید22
دورِ شمعِ پیکرت، گردیدهام خاکسترت ای به قربانِ تو و این رنگِ زردِ پیکرت از نفسهای بلندت میلِ رفتن میچکد حق بده امشب بمیرم در کنار بسترت تا نگیرد خونِ تازه گوشهی تابوت را مهلتی، تا که ببندم دستمالی بر سرت حیف شد، از آنهمه دلواپسیِ کودکان کاسههای شیر مانده روی دستِ دخترت کاش میمردم نمیدیدم به خاک افتاده است هیبت طوفانیِ دُلدل سوارِ خیبرت خلوت شبهای سوت و کورِ نخلستان شکست با صدای وا علی و وای حیدر حیدرت شهر کوفه تا نگیرد انتقامِ بدر را دست خود را بر نمیدارد پدر جان از سرت میروی اما برای صد هزاران سال بعد میل احسان مینماید غیرت انگشترت