دنیایی از بی حرمتی دور و برم ریخت
محمدمهدی عبداللهیپسندیدن0
بازدید39
دنیایی از بی حرمتی دور و برم ریخت در شهر کوفه عاقبت بال و پرم ریخت در کوچههای سنگی نامرد کوفه از روی نیزه، جان من، خاکسترم ریخت از آن نگاه بی حیا، فهمیدهام من دیگر النگو، گوشواره، زیورم ریخت هرگه که قرآنی تلاوت شد ز نیزه دریایی از غصّه ز چشمان ترم ریخت وقتی تو را کنج تنوری، جای دادند یکباره آه از عمق جان مادرم ریخت نذری نموده پیرمردی با عصایش وقتی تو را زد، خاکِ آن روی سرم ریخت دیشب سرت را با سر ساقی ، زمین زد یکباره دیدم آیههای پیکرم ریخت در پایتخت عدل مولای یتیمان بُغضی درون این گلو و حنجرم ریخت آن آتشی که از مدینه شعلهور شد در کوفه شد خاکستری، بر باورم ریخت