دل سپردیم به دلتنگی و سرگردانی
محمد فخّارزادهپسندیدن0
بازدید2
دل سپردیم به دلتنگی و سرگردانی که خدا آینهای کرد به ما ارزانی دل هوس داشت که او فاش شود غیرت حق خواست با او می و پیمانه زند پنهانی هر چه در ساغر مستان سلف باقی بود جمع گردید در این میکده پایانی تشنگانیم بیا ای نفست آب حیات تا زمین لمس کند آمدنی بارانی گاه و بیگاه ز درگاه خدا میخواهم پیش پای تو نمایند مرا قربانی شأن عشاق شما نیست، بجان تو قسم این همه در بدری، این همه بیسامانی ای خوش آن عاشق سرمست که بیواسطه دید در حرم هستی و قرآن خدا میخوانی، جامه زد چاک و به دنبال تو افتاد به راه تا تو را دید که در ماتم گل گریانی دیدی آن روز جگرسوز که از بوسه سنگ خون خورشید فرو میچکد از پیشانی جای هر زخم بر اندام تو زخمی رویید داغها دیدی از این معرکه توفانی پرچمی سرخ که بر گنبد بیتابی ماست میشود با وزش باد پر از حیرانی شیعیان تو غریبند، غریبند، غریب مظهر غیرت حق، تیغ نمیجنبانی شاعری گفت بیا، بانگ زدی «ما بیدی» تاشنیدم، شدم از چار طرف زندانی شوق دیدار تو پرداده به پای من بهتر از من، به خدا درد مرا میدانی نیستم مالک و مقداد ولی معرفتم اینقدر هست که گهگاه کنم دربانی دست که م اذن بفرمای که در وقت ظهور کنم از جامه و از پای تو گرد افشانی چند روزی است که احوال عجیبی دارم چند روزی است که در شهر دلم مهمانی