دل سودا زده سامان نپذیرد هرگز
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید14
دل سودا زده سامان نپذیرد هرگز کافر چشم تو برهان نپذیرد هرگز آن که بیمار نگاهی شده هنگام سحر منت مرهم و درمان نپذیرد هرگز با نگاه تو اگر عاشقی آغاز شود جز به دیدار که پایان نپذیرد هرگز دل اگر خانهی هر بی سر و پایی گردد اثر از گفتهی خوبان نپذیرد هرگز عمر بی معرفت آبی است که از جو رفته این زیانی است که جبران نپذیرد هرگز ما درِ خانهی سلطان، سر و سامان داریم هرچه داریم ز آقای خراسان داریم با دم قدسی معشوق نفس تازه کنم تا که قدری سخن از یارِ خوش آوازه کنم صحنْ گردیِ حرم وقت سحر می خواهم تا صفای دل شیدا زده اندازه کنم بین هشتیِ حرم گر بِکشیدم بر دار سر سودایی خود زینت دروازه کنم سرگذشت من و تو گشته کرم نامهی عشق هر سحر پای مناجات دلی تازه کنم تار گیسو طلبم تا که ورق های دلم همچو یک مصحف پر درد به شیرازه کنم نام این مصحف دل را بگذارم ز قضا قصهی یک سگ ولگرد و کرامات رضا تا که بر گنبد تو دیده ام از دور افتاد ناگهان در دل آلودهی من شور افتاد اولین بار که دیدم حرمت را گفتم ای سلیمان! به سرایت گذر مور افتاد بیپناه آمدم و خوب پناهم دادی راهم از حادثه در دولت منصور افتاد تا به خود آمده دیدم که دل از دستم رفت وسط آینهام چشمه ایی از نور افتاد نه بگویم که کلیمم حرمت عرش خداست اتفاقی ره موسی دل از طور افتاد یک قدم سوی تو با عمره برابر گردد کعبه هم دور سر گنبد تو میگردد ای که نا گفته ز اسرار دلم آگاهی دستگیر دل هر خسته دل و گمراهی ز عنایات رئوفانه ی تو فهمیدم که نه من بلکه همیشه تو مرا می خواهی در بهشت تو نهم پای چو با کوهی درد تو طبیبانه دوا می کنی اش با آهی من گدا زاده و تو نسل به نسلت سلطان خوش برازنده ی تو صحن و سرای شاهی حاجت از دل نگذشته تو روا می سازی ای که ناگفته ز اسرار دلم آگاهی من مسلمان شدهی نمیه نگاهت هستم لحظهی مرگ بیا دیده به راهت هستم دل بیمار مرا فرصت درمانی ده با دم قدسی ات ای دوست مرا جانی ده قبل از آنی که گناهم نفسم را گیرد آمدم توبه کنم مهلت جبرانی ده همچنان زلف پریشان تو آواره شدم به دل خانه خرابم سر و سامانی ده شوریِ اشک چشیدم که نمک گیر شدم سر این سفره به من رزق فراوانی ده حمد لله سر کوی تو زنجیر شدم استخوانی به سگ خانه ات ارزانی ده لحظه ی مرگ قدم رنجه کن و بر ما هم فیض دیدار چون آن عاشق سلمانی ده از تو من روزیِ شب های محرم خواهم چشم پر گریه ای و سینه ی سوزانی ده سفرهی عاشقی ام را تو بیا کامل کن عصر روز عرفه فرصت قربانی ده در حریمت خبر از عرش خدا می آید بوی سیب حرم کرب و بلا می آید آمدی تا که به نامت دل ما زنده شود یادی از فاطمه و شیر خدا زنده شود آمدی تا سند شیعه گی ما باشی با نفسهای تو تسبیح و دعا زنده شود آمدی تا ز پی ات خواهرت آواره شود یاد آوارگی شام بلا زنده شود پلک زخمی تو از خاطره ی گودال است آمدی روضهی آن رأس جدا زنده شود امر کردی به همه گریه کنند بهر حسین تا غم بی کفن کرب و بلا زنده شود جد مظلوم تو را با لب عطشان کشتند خواهرش دید و به گیسوی پریشان کشتند