دل را به شب خستۀ این قافله بسیار
زهرا محمودیپسندیدن0
بازدید1K
دل را به شب خستۀ این قافله بسیار
گرگان همه جمعند، فقط بگذر و بشمار
هفتاد و دو آئینه که در سجده شکستند
هر تکهشان ذکر خدا گفت به تکرار
دشمن به طمع اینکه اسیران همه هستند
بر نور زده طعنه که کو قافلهسالار؟
دیگر به چه امید وفادار به اویی
وقتیکه عطش کرده تو را خسته و بیمار؟
یک حنجره از غیرت و از صبر سخن گفت:
«که قامت من خمشده از دوری دلدار
پس بار عطش نیست که بر چهره ترک زد
بر دوش لبم ذکر حماسه است و ایثار»