دل خود را زِ فروغ تو ضیا بخشیدم
سید هاشم وفاییپسندیدن0
بازدید14
دل خود را زِ فروغ تو ضیا بخشیدم سینهی خویش زِ یاد تو جلا بخشیدم بنده ای را که پُر از غفلت و عصیان گشته می شود باز بگویی که بیا بخشیدم گفتی ای بنده که در سایهی قرآن منی شب احیاست تو را حال بُکا بخشیدم گریه کردم من و با زمزمهی یا الله به گلستان دل خویش صفا بخشیدم به محمّد به محمّد دل من می لرزید درد خود را به همین نام دوا بخشیدم به حق فاطمه بر سورهی قدر و شب قدر که زِ قدرش به دلم قدر و بها بخشیدم در جواب به علیٍ به علیٍ به علی کاش گویی که گناهان تو را بخشیدم تا که گفتم به در خانه ی تو بالحسنٍ مژده آمد که تو را صبر و رضا بخشیدم به همان ذبح عظیمی که به مقتل می گفت هرچه را داشته در راه خدا بخشیدم به تو گفتم به حسینٍ به حسینٍ ،گفتی من تو را تذکرهی کرب و بلا بخشیدم به علی بن حسینت شب احیا تو بگو که تو را حال مناجات و دعا بخشیدم وسط حال شب قدر رسیدم به بقیع دل به منظومه ای از شمس ضحی بخشیدم کاظمینی شدم و در حرم دو گل یاس از همان باغ به دل عطر وفا بخشیدم به رئوفی که بود مظهر تسلیم و رضا مژده بفرست تو را من به رضا بخشیدم به علی بن محمّد به حسن بن علی که بگو توشه برایت به جزا بخشیدم به حقِ حجت موعود تو را می خوانم شب عفو است بگو من همه را بخشیدم کاش از عرش «وفایی» برسد آوایی من شما را همه بی چون و چرا بخشیدم