دل بیشکیب از غم فصل جدایی است
محمدجواد غفورزاده (شفق)پسندیدن0
بازدید33
دل بیشکیب از غم فصل جدایی است جان، بیقرار لحظهی وصل خدایی است این شامِ هجر نیست، که باشد شب وصال این روزِ مرگ نیست، که روز رهایی است این زهر نیست، شربتِ شیرین آرزوست این کوزه نیست، چشمهی حاجتروایی است هرگز ننالم از غمِ بیگانه، ای دریغ رنجی که من کشیدهام از آشنایی است شد روزگارِ من، سپری سالهای سال با همسری، که شیوهی او بیوفایی است من در وطن غریبم و تنها، کسی نگفت این شاهد شهید مدینه، کجایی است یارانِ من، ز باغ وفا گل نچیدهاند! آیینِ مهرورزیِ آنان، ریایی است در تنگنای سینهی من، این دل صبور آیینهی مجسّمِ صبرِ خدایی است دارم هزار عقده به دل، باز طبعِ من مثل نسیم، عاشق مشکلگشایی است فرمود با برادر خود: غنچهی مرا با خود بِبَر، که بوی خوش آشنایی است تو باغبانِ گلشنِ عشق و شهادتی این ارغوانِ عاشقِ من، کربلایی است فردا که تیر، بوسه به تابوت من زند بال و پرِ بلندِ عروجِ نهایی است دانی که در بقیع چرا چلچراغ نیست؟ خورشید، بینیاز ز هر روشنایی است