در کوچه افتادم به رویِ خاک امّا
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید78
در کوچه افتادم به رویِ خاک امّا طفلم نکرد این صحنه را هرگز تماشا افتادم اما دستهایم را نبستند یارم نشد از من جدا با ضربِ اَعداء آنجا امیرالمؤمنین را یاوری بود اینجا منم در حجرهام تنهایِ تنها بر خاک افتادم نَه خاشاکِ بیابان جسمَم نماند عریان و بیسر بینِ صحرا با زهرِ کینه سوختم امّا ندیدم در شعلههایِ آتشِ فتنه حرم را برگردن و دستم نمانده جایِ زنجیر کی دیدهام سرهایِ رویِ نیزهها را کودک اگر بودم نبودم پابرهنه پایم ندارد ردِّ زخمِ خیزرانها پیری نبودم پابرهنه در پیِ اسب سجّاده از زیرِ دو پایم رفت؟! حاشا در حجرهام جان میدهم نَه کنجِ زندان هرگز نمیماند به جا بر نعش غلها راضی به آنچه حق رضایت داشت هستم امّا بیا دردانه حالا پیشِ بابا سلطان تویی و من غلامِ خانهزادهم این نوکری آقاییِ دنیاست آقا