در شبستان دلم روشَنیِ ماهی نیست
بردیا محمدیپسندیدن0
بازدید7
در شبستان دلم روشَنیِ ماهی نیست چشمِ ظلمتزده ، شایستهی گمراهی نیست نا نمانده است که در هِجر تو حسرت بکشم متعجب شده آئینه ، چرا آهی نیست! سر به صحرا زده یعقوب ، به یوسف برسد غافل از اینکه در این بادیهها ، چاهی نیست گِله از غربت خود داری و من باخبرم مشکلی سختتر از مُعضل آگاهی نیست حاضرم داغ فراق تو مرا پیر کند بخدا نوکر تو ، آدم خودخواهی نیست اختیاراً گره انداخته ام در کارم این گرفتاریِ من گردنِ اِکراهی نیست کوه طُغیان من از عرش فراتر رفته طاعتی کو؟ که در انبار عَمَل ، کاهی نیست جانِ شاهَنشهِ وادیِ نجف ، جانِ منی! گرچه این عاشقت ، آنگونه که میخواهی نیست زود دریاب که «أَبْلَیتُ شَبابی»* ، آقا! عُمر من صرف تباهی شده و راهی نیست بین رویا چِقَدَر دستِ تو را بوسیدم کاش تائید کنی خوابِ خوشم ، واهی نیست ” هرگز از رونق بازار غمت کم نشود “ بس که در کار گدایان تو کوتاهی نیست من فقیرم ، همه داراییِ من چیست ؟! حـسـیـن… جز فراق حرمش ماتم جانکاهی نیست نوکِ نیزه ، تَهِ خورجین ، کَفِ خاکیِ تنور وسط طشت طلا جای سر شاهی نیست *أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَهِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ جوانیام را در سرمستیِ دوری از تو فرسودم!