در خیمه بود دست پدر سوی آسمان
علی انسانیپسندیدن0
بازدید70
در خیمه بود دست پدر سوی آسمان ناگه ز رزمگاه صدای پسر شنید بر پُشت زین نشست و بدان سوی روی کرد اما نَسیم وار، پیاش عمه می دوید می خواست بلکه بار دگر زنده بیندش «یارب مکن امید کسی را تو نا امید» با زانو آمد و به سر نعش او نشست او را به بر کشید و ز دل آه بر کشید تا در کنار نعش پسر جا پدر گرفت در یک اُفُق قِرانِ مه و مِهر شد پدید می رفت تا پدر برود همره پسر زینب اگر کنار برادر نمی رسید