دروازه ساعات را بستند ساعتها
کمیل کاشانیپسندیدن0
بازدید9
دروازه ساعات را بستند ساعتها شد شهر شام آماده اوج جسارتها رقاصه آوردند مطرب را خبر کردند جمعی چراغان کوی و بام و رهگذر کردند بر پشت بام خانه ها سنگ و نی آوردند بد مست ها پیمانه پیمانه مِی آوردند زن ها حنا بستند وقت شادمانی شد در جشن پیروزی بهار گل فشانی شد دروازه ساعات وا شد قافله آمد یک کاروان دلخسته و پای آبله آمد وقت پذیرایی رسید و بی درنگ ای وای سرها به روی نیزه شد آماج سنگ ای وای شد اهل بیت حضرت خورشید اسیر شام (یوم بیوم بدر) بر لب های میر شام لبهای قرآن خیزران می خورد و خندیدند مهتاب در کنج خرابه مرد و خندیدند در امر استقبال ، شهر شام کم نگذاشت از سنگ وطعنه خنده و دشنام کم نگذاشت هرچه که بود آنروز بر زینب گذشت اما لحظه به لحظه غرق تاب و تب گذشت اما فریاد زین العابدین در گوش عالم ماند نام حسین و شور پیغام محرم ماند