درد در صفحهی دل پنهان است
هستی محرابیپسندیدن0
بازدید9
درد در صفحهی دل پنهان است ابر هم از غمِ من گریان است تیرِ شیاد به قلبم بنشست سینهام خرد شد و لرزان است قصهی درد نوشتن یعنی خواندنِ شرحِ غم و هجران است خسته از تیغِ جفایم امٌا در دلم درد ولی کتمان است! باغبان دسته گلی میچیند این چمن خشک شد و ویران است شرحِ این قصه اگر باز کنم قصهاش بیشتر از دیوان است