درد است اینکه قاتلت آن یاورت باشد
نیما نجاریپسندیدن0
بازدید14
درد است اینکه قاتلت آن یاورت باشد آنکه تو را مسموم کرده همسرت باشد ملعونه "ام فضل" قبل از بستن در گفت : امیدوارم لحظههای آخرت باشد میبست درب حجره را بر روی تو... آری میخواست که دردی مضاعف در سرت باشد رقاصهها را جمع کرد و هلهله کردند تا که صدایت خفته در بال و پرت باشد آقای من درد است اینکه پیکرت از درد مانند روز آخرین ِ مادرت باشد ریشت به خونت خیس گشت و بوی سیب آمد یابن الرضا ! در خاطرم "یابن الشبیب..." آمد؛ صحرا دگرگون گشت و جنجالی هویدا شد لشگر هجوم آورد و گودالی هویدا شد ای من فدای خشکی لبهای عطشانش گودال بود و شمر و خنجر هم به دستانش زینب سراسیمه "برادر" را صدا میزد اما برادر زیر خنجر... دست و پا میزد