خون چرا از دوری خاکت نبارم؟ کربلا!
قاسم صرّافانپسندیدن0
بازدید36
خون چرا از دوری خاکت نبارم؟ کربلا! ماندهام من بی تو از دنیا چه دارم کربلا! گفتهاند از آسمانها، من ولی از کودکی در هوای بوی خاکت بیقرارم کربلا روزها را هی شمردم تا که شد وقت سفر تا بیایم لحظهها را میشمارم کربلا دست خالی آمدن سوی تو خوش اقبالی است دارم آه و تشنگی در کولهبارم کربلا خاک ما گِل کردهاند از روز اوّل با فرات زادۀ عشق تواند ایل و تبارم کربلا بیقرار از دیدن سقای تشنه پیش آب اشک ریزان تا قیامت روزه دارم کربلا من کبوتر نیستم - حالا بماند چیستم – هر چه هستم، بسته بر این در مهارم کربلا با ملائک روضه میگیریم بگذارند اگر ذرهای از تربتت را در مزارم کربلا «عاقبت خاک گِل کوزه گران» هم گر شوم با نسیم آید به سوی تو غبارم کربلا آمدم، رفتم، چه میشد برنگردم یک سفر مثل حر روزی بگیری در کنارم کربلا