خون خوردم در غم آن طفل، که جای لبنش
جلالالدین همایی (سنا)پسندیدن0
بازدید18
خون خوردم در غم آن طفل، که جای لبنش
ریخت، دست ستم حرمله، خون در دهنش
کودکی کآب، ز سرچشمۀ وحدت میخورد
گشت از سوز عطش، آب، روان در بدنش
گر تن نوگل لیلا، نبود لالۀ سرخ
از چه آغشته به خون گشت، چنین پیرهنش
غنچهای از چمنزادۀ زهرا، بشکفت
که شد از زخم سنان، چون گل صد برگ، تنش
گلشنی ساخته در دشت بلا گشت، که بود
غنچهاش، اصغر و گل، قاسم و، اکبر سمنش
تشنه لب کشته شد آن شاه، که با خنجر و تیر
گشت، ببریده و شد دوخته، بر تن، کفنش
آن که باشد نظرش داروی هر درد «سنا»
چشم دارم، که فتد گوشۀ چشمی به منش