خونهی علی که اومد ، رو خودش
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید10
خونهی علی که اومد ، رو خودش اسمی غیره اسمه خادمه نذاشت خدا شاهده تا آخرین نفس کمه بچههایِ فاطمه نذاشت
مثل پروانه می چرخید دورشون مهربونیاشو ای کاش می دیدی ! وقتی که حسین بهش "مادر" می گفت اشک شادی توی چشماش می دیدی
شور زندگی آورد پا قدمش نوره ماهی بود تو شب ، رسیدنش ... خیلی بهتر شده حالِ مجتبی ! خیلی کمتر شده کابوس دیدنش !
وقت آب و جارو کردن ، جلو در سکوتِ بغضِ صداش یادش می رفت تا که لبخندای زینبو می دید همه ی خستگیاش یادش می رفت
حُجره های کاگلیه خونه رو بهتر از قصرِ مجللی می دید خیلی از زهرا خجالت می کشید! خودشو تا کنارِ علی می دید
نوعروس بود ، ولی از معرفتش با لباس نو مدینه پا نذاشت زودتر از حسین و زینب و حسن جلو بچه هاش یه بار غذا نذاشت !
به چهار تا پسرش سپرده بود که باشن غلام اولادِ علی به آب و آتیش می زد تا ببره ماجرایِ میخو از یادِ علی
به کنیزی راضی بود و دوس نداشت خانوم خونه ی مرتضاش کنن واسه خاطرِ دلِ حسن بودش که نمی ذاشت فاطمه صداش کنن
توی مسجد النبی تا می رسید مدح بی شمار مولا رو می گفت هر جایی که زنِ پا به ماه می دید لعن قاتلای زهرا رو می گفت