خورشید مانده بود و نفسهای آخرش
تقیه زنگنهپسندیدن0
بازدید1K
خورشید مانده بود و نفسهای آخرش
دنیا غروب میکند از نو برابرش
عیسی ظهور میکند و مرد آبها
درگیر زخمهای درشت برادرش
عیسی ظهور میکند از کوه زخمها
موسی قیام میکند از طور دیگرش
یک شهر ابرهه و تمام پرندهها
محکوم زخمهای سیاه سراسرش
یک دشت سیب سرخ غزل سجده میکند
پای انار سرخ گلوی برادرش
خورشید مانده بود و نفسهای آخرش
دنیا غروب میکند از چشم اصغرش
گنجشک روی شاخۀ تقویم میپرد
یک مرد بی قرار دوبال کبوترش