خورشید اگر آب کند پا به سَرَش را
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید21
خورشید اگر آب کند پا به سَرَش را جبریل اگر فرش کند بال و پَرَش را اَفلاک اگر خاک شود یا که غباری از پایِ تو گر سُرمه کِشَد چشم تَرَش را شب پُر کند از پولک و مهتاب و ستاره دامانِ تو را تا که ببیند سحرش را این ها همه هیچ اند در آن جا که خداوند رو کرده به شکل تو تمامِ هنرش را نام تو چه دارد که به هنگام رَجَزها از هیبتِ آن شیر دریده جگرش را ای شاهِ سواران نظری کُن به پیاده حالا که نبی دست اُخُوَت به تو داده آرامش طوفانیِ گیسویِ تو عشق است طوفانِ تماشاییِ اَبرویِ تو عشق است با آتشِ هر ضربهیِ دستِ تو خدا گفت تیغی بزن ای مرد که هوهویِ تو عشق است بر تیغه ی شمشیرِ تو حَک کرده خداوند بر پهنه یِ هر معرکه بازویِ تو عشق است خورشید طلوع می کند از کُنجِ حریمَت یعنی که در این خاک فقط کویِ تو عشق است سجاده ام از جنسِ غبارِ قدمِ توست این قبله که داریم فرا رویِ تو عشق است سر تا به قدم هرچه که داریم فدایت عشق است اگر سر بِدَوانیم به پایت هر شعر که در عرش خدا گفت علی بود هر شور که در خلقتِ ما گفت علی بود سوگند به شب هایِ تماشاییِ مکه نامی که محمد به حرا گفت علی بود وِردی که به هنگامِ قنوتش به لبش داشت ذکری که نبی وقتِ دعا گفت علی بود آن نغمه که در کوچکی ام مادرم آموخت با کودکِ اُفتاده زِ پا گفت علی بود لالاییِ ما بود همین نام که هر شب با زمزمه و گریه ی ما گفت علی بود تا لحظهیِ مرگم لبم از نام تو گویاست یا حضرتِ حیدر تپشِ سینه ی زهراست