خدا از من چرا ناید زبهر مهدی ات کاری؟
شاعران اهل بیت (ع)پسندیدن0
بازدید2.2K
خدا از من چرا ناید زبهر مهدی ات کاری؟ کنم احساس از این ضعفِ در خود، خفت وخواری بوَد مهدی طبیب دهر، طبیبی حاذق و بی مثل جهان بیاعتنا غافل از او در عین بیماری بشر بیچاره عاجز گشته محبوس فعال خود زمهدی رویگردان است در خواری ودر زاری برای مهدیت یارب بباید جان فداکردن ولی از بخت بد ناید زدستم بهر او کاری به دوش مهدیت هستیم ما سنگین همچون کوه به جای آنکه برداریم از دوشش یک باری زغفلت یا جهالت یاکه حمق، دائم دلش سوزیم زبخت بد وی ازما جمله دارد چشم همکاری به خوابیم خواب مرگ و بیخیالیم از وی و فکرش خدا از بهر مهدیات چه از ما چشم میداری ؟ کنم شکرت اگر در راه من در حد وسع من تو کاری را برای شادی مهدیت بگذاری منِ شیعه هر آنگه یاد مهدی و ظهور وی بیفتم نفس گوید کن رهابا او چه کار داری؟ به این نفس خبیث باید بگویم ای لعین گمشو چرا ازمن زیاد مهدیم این گونه بیزاری به راه وی تورا خواهم نمودن دفن با ابلیس چرا ننمایم از جورم به مهدی تا ابدزاری به خود باید بگوید شیعهٔ مهدی،چه بیدردی چقدر غافل ز وی هستی چرا اینقدر بیعاری نداری کار باوی تا که هستی سر خوش و شادان چرا بیعار و بیغیرت به سختی نام وی آری به عمرت گو اگر برداشتی بهر ظهور یک گام سرافکنده زمهدی، نی خجل ازساحت باری برای تو زدیده حضرت حجت اشک میبارد ولی تو بهر دنیایت مثال ابر اشک میباری هزاران کار مانده بر زمین بهر فرج بیعقل تو بیاندیشه و بیفکر ز چه، بیعار و بیکاری الا شیعه مگر مستی و لا یعقل نمیبینی که مهدیات ز تو خواهد دعا بهر فرج دائم، تو بیداری؟ بهوشی گر که بیداری تکانی ده به خود یارا بکن بهر فرج هر کار بتوانی، نما یاری نما یاری امامت را لسان و ید به کارش بر نما ثابت که در خون تو باشد مهروی جاری تو شیعه بایدت دائم به فکر او بسر بردن به هر مجلس بباید نام اورا بر زبان آری چقدر مهدی غریب، مظلوم و بییارست در عالم که درکس من نمیبینم بود افکار وی ساری بود نام امام عصر چون نام خدا چون نور که میبینی ورا چون سرو در هر باغ بیخاری به هر مجلس ز مهدی نام بر بنما بهشت آن را از این اسم بایدت پر طمطراقش پرده برداری به خود گویم ز مهدی بایدت دائم ثنا گفتن بری نامش ولو بینی چو عیسی برسر داری ندارد عیب گر جان بر سر این اسم بگذارم به خود گویم مگر جز این در این ره تو بسر داری اکر چه در رهش گمنامم و کس نشنود از من ندارم ریش و عمّامه لباسم نیست سرداری! ولی از من نخواهد کم نمودن نوکری اش را لعل از من این خدمت پذیرد که تو سرداری حدود بیست سال بل بیشتر گشتم بدنبال کسیکه بهر مهدیاش جهادی باشد و کاری ندیدم یک تن حتّی باشد او فارغ زنفس دون که گیرد روی دوش باشد برای مهدی هر باری زبار بر زمین مانده کجا زان بار بردارد ولی از بهر نفس دون بود دائم به خر کاری ز بار دین مهدی او کجا یک ذرّه بردارد ولی جان میدهد در زیر بار خود زپرکاری تو ای غافل زمهدی و ظهورش وز فرج فارغ چگونه وقت مردن زو تو چشم یاری اش داری ؟ شب و روزت به یاد نفس و دلخواهست پی در پی ولی یادی زمهدی وقت شادیها نمی آری برای آرزوی مهدیت کو، هست فرج، غیبی ولیکن از برای آرزو هایت چو پرگاری برای خویش هستی رستم و فرعون به دلخواهت ولی از بهر مهدی نقش بی روحی به دیواری