خانه را از دلخوشی خالی مکن خانومِ خانه
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید35
خانه را از دلخوشی خالی مکن خانومِ خانه اِی پرستو پرشکسته پر مَزن از آشیانه روزگارم را به هم میریزی ای یارِ عزیزم خاک رویِ این بدن نَه بر سرم باید بریزم آشنایِ آشیانم بی تو تنها و غریبم حضرتِ صبرم ولی بالایِ قبرت کو شکیبم؟! با چه سختی و مَشِقَّت پیکرت را شستم امّا .... باز هم رویِ کفن لاله نشسته وای زهرا پوستی بر استخوانی مانده بود از جسمِ پاکت بوترابم که سرم را میگذارم رویِ خاکت داغِ سنگینِ تو دنیایِ مرا بیرنگ کرده روضههایِ تو نفسهایِ علی را تنگ کرده قبلهیِ قلبِ علی آرامشِ جانم کجایی؟! در زدم شاید خودت پشتِ درِ خانه بیایی پشتِ در هیزم ندیدم فاطمه مضطر نباشی بیقرارِ شعله و مسمارِ داغِ در نباشی باز کن در را که تو آرامشِ روحِ امامی فاطمه جان نیست در این کوچه دیگر اِزدحامی آفتابِ خانهام وقتِ غروبت سرخ بودی یاسِ پیغمبر چرا زخمی و خونی و کبودی آه از حالِ حسین و زینبینِ بیقرارت با چه بغضی این حسن افتاده بر رویِ مزارت قاتلِ جانم شده بغضِ حسن باید بمیرم میپرد از خواب و میگوید نزن باید بمیرم خواب میبیند که دارد میتکاند چادرت را تکّهیِ مفقودهیِ آویزه را او کرده پیدا خواب میبیند به جایِ تو به او سیلی زدند و .... زود بابا با بنیهاشم به یاری آمدند و .... چشمِ تو میبیند و بر گونه ردِّی نیست آری سالمی خون از لب و گوشِ تو هرگز نیست جاری سالمی سیلی نخوردی روبهراهی پابهماهی تب نداری کودکت آوردهای دنیا الهی .... چشمِ بد از محسنِ تو دور باشد تا قیامت بر سرِ ما هر چه میآید سرِ ساقی سلامت او پرید از خواب و هِی میخورد خود را وای کوچه وای سیلی وای محسن وای زهرا وای کوچه رفتی و با بچّهها ختمِ تو را حیدر گرفته جانِ من را بستر و دیوار و میخِ در گرفته ماندهام تنهایِ تنها میزنم ناله کجایی ؟! ندبه میخوانم غریبم یا اباصالح کجایی؟!