حکایتیست به لب، جویبارهایِ روان را
محمدجواد آسمانپسندیدن0
بازدید1K
حکایتیست به لب، جویبارهایِ روان را
که ابر کرده و بارانده رودهای جهان را:
حکایتِ لب تشنه، حکایتِ سَر و دشنه
به نیزه دیدنِ سَر تا به لب رسیدنِ جان را
هزار سال گذشتن، هنوز گشتن و گشتن
که لب به لب برسانی عمویِ تشنهلبان را
حکایتیست به لب، جویبارهای روان را
که نیل میکند و لوت، چشم را و دهان را:
از اینکه تاب آورد آب و تشنهکام رها کرد ـ
نوادگانِ ولینعمتِ زمین و زمان را، ـ
چنان بنیاسرائیل از این کویر به آن دشت،
به دوش میکشد آوارِ آن خطای کران را
حکایتیست به لب، جویبارهای روان را
چنان که پچپچِ زنجیر، گوش خیمگیان را:
... حدیثِ دختر بیگوشواره ... خیمۀ سوزان ...
که میدرَد جگرِ شعلهپوشِ مستمعان را
حکایتِ عطش و تب، حکایت دلِ زینب
که طعنه میزند این برکههای مرثیهخوان را
... چگونه آب بنوشد که هر رگش نخروشد
به سجده رفتنِ خونینِ آن دو سَرو جوان را ...