حسین، لالۀ سرخی که جان معطر اوست
سید محمد رستگارپسندیدن0
بازدید1K
حسین، لالۀ سرخی که جان معطر اوست
بهار، تا ابدیت پیام آور اوست
ز آفتاب رخش، ماه در شب تاریک
علامتی ست که روشن ز روی انور اوست
کسی که دست خدا را در آستین دارد
خدا گواست که عالم نشسته بر در اوست
اگر خداطلبی! سر به پای او بگذار
که ریسمان خدا، تار موی اکبر اوست
حسین، دامنۀ سبز دشت آزادی ست
که سرخ رو بشر از لالههای پرپر اوست
ز آفتاب قیامت چه غم محبان را
که سایۀ سر ما مهر ذرهپرور اوست
حسین، لطف به آن کس کند که در همه عمر
امیدوار به لطف سه ساله دختر اوست
ز هر زبان شنوی، باز تازگی دارد
اگر چه تلخ ز غم قصۀ مکرر اوست
اگر حقیقت عریان، به چشم خواهی دید
به زیر سم ستوران تن مطهر اوست
رواست زینب غمدیده گر که سر شکند
که در مقابل خواهر، سر برادر اوست
به انتظار ورودش قیامتی بر پاست
حسین کیست خدایا؟ که کوفه محشر اوست
هنوز کوفه بود رستگار محو حسین
به روی نیزه بود آفتاب؟ یا سر اوست؟