حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد
مرتضی امیری اسفندقهپسندیدن0
بازدید21
حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد خلاص از قفس وعده و وعیدت کرد سیاه بود و سیاهی هر آنچه میدیدی تو را سپرد به آیینه، رو سپیدت کرد چه گفت با تو در آن لحظههای تشنه حسین؟ کدام زمزمه سیراب از امیدت کرد؟ به دست و پای تو بار چه قفلها که نبود حسین آمد و سرشار از امیدت کرد جنون تو را به مرادت رساند ناگهان عجب تشرف سبزی! جنون مریدت کرد نصیب هر کس و ناکس نمیشود این بخت قرار بود بمیری، خدا شهیدت کرد نه پیشوند و نه پسوند، حرّ حرّی تو حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد