تو زندهای، برای خودم گریه میکنم
رضا اسماعیلیپسندیدن0
بازدید1K
تو زندهای، برای خودم گریه میکنم
در مجلس عزای خودم گریه میکنم
پیچیده بانگ سرخ و رسای تو در زمین
بر مرگ بی صدای خودم گریه میکنم
گوشم شنید «هل من...» سبز تو را، ولی
بر پاسخ قضای خودم گریه میکنم
هفتاد و سومین نفر آری... ولی نشد!
بر جان بی بهای خودم گریه میکنم
تو سربلند و سرخ و رها ایستادهای
بر قامت دو تای خودم گریه میکنم
سر دادهای به نیزه و جان دادهای به دوست
من ماندهام، به پای خودم گریه میکنم
خیلی بد است حال دلم در غیاب عشق
بر قلب بی نوای خودم گریه میکنم
در کربلا نشستهام اما، چرا دروغ؟
بر گور دردهای خودم گریه میکنم
نفرین به «شمر» و «ابن زیاد» درون من
شرمنده! از بلای خودم گریه میکنم
آتش پرست افعی روح خودم شدم
از نیش اژدهای خودم گریه میکنم
روح حماسه، خون خدا، گریه بر شما؟
هرگز! به ماجرای خودم گریه میکنم
«از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست»
انسان؟....و با دعای خودم گریه میکنم