تو را آوردهام اینجا که مهمان خودم باشی
علی اکبر لطیفیانپسندیدن0
بازدید48
تو را آوردهام اینجا که مهمان خودم باشی شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی من از تاریکی شبهای این ویرانه میترسم تو را آوردهام خورشید تابان خودم باشی فراقت گر چه نابینام کرده، باز میارزد که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی پدر نزدیک بود امشب کنیز خانهای باشم به تو حق میدهم پاره گریبان خودم باشی اگر چه عمه دلتنگ است، امّا عمه هم راضی ست که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی ازین پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد یک امشب را نمیخواهی پدر جان خودم باشی سرت افتاد و دستی از محاسنها بلندت کرد بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت کوبیدند تو باید بعد ازین قاری قرآن خودم باشی کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟! فقط میخواستم امشب پریشان خودم باشی *** اگر چه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است تقلّا میکنم یک بوسه مهمان خودم باشی