تو از تبارِ بهاران و نسلِ بارانی
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید22
تو از تبارِ بهاران و نسلِ بارانی تمامِ آبرویِ سرزمینِ ایرانی تو روحِ نابِ دعا و نماز و راز و نیاز امامِ آیِنه و آیههایِ قرآنی تو نورِ قبلهای و عشقِ منبر و محراب امیرِ هر دو سرا هستی و سلیمانی چه آفتاب و چه مهتاب روز و شب هر دو نبود و نیست زمان غافل از شما آنی تو حسرتی به دلِ آفتاب و مهتابی تو دوّمین علی از نسلِ دین و اربابی تو آمدی و شده لحظههایِ قلبم شاد تمامِ حسرتِ سجّاده سجدهیِ سجّاد دوباره حرفِ علی آمد و حرم آرام به احترامِ تو بر رویِ پایِ دین افتاد شکوفه زد گلِ خنده به لعلِ اربابم تپید سینهیِ دنیا و شد علیآباد صدایِ شکرِ اباالفضل آمد و زینب کنارِ مهدِ تو کرد از خلوصِ مادر یاد تو بهترین نوهیِ حیدری یقین دارم سرم به خاکِ تو افتاده برنمیدارم چقدر فاصله دارد دعایِ من با تو ؟! چه فرقها که ندارد خدایِ من با تو خدا خدایِ من از رویِ کبر و خودخواهیست خدا خدایِ تو و بندگیِ اعلا تو منم که قطرهتر از قطرهام ولی آقا تو پاک و صاف و وسیعی زلالِ دریا تو نفس نفس به هوایت زدم در این دنیا نفس زدم به امیدِ قیامتم تا تو ..... بیایی و بِفِشاری دوباره دستم را شفاعتی بِنَما جانِ مادرت زهرا اگر چه کنجِ دلِ عاشقم حرم داری ولی خودِ تو از احوالِ من خبر داری مزارِ خاکیِ تو میدهد عذاب مرا اگر چه خاکنشینی امیر و سرداری اگر چه کربوبلاییست روضههایِ تو میانِ شعله تو ماندی و چشمِ تر داری به یادِ مادرِ سادات و آن در و دیوار همیشه روضهیِ مرغِ شکستهپر داری میانِ فاطمیونی و میزنی ناله بیا امیدِ دلِ فاطمه اباصالح