تورا آوردهام اینجا که مهمان خودم باشی
علی اکبر لطیفیانپسندیدن0
بازدید900+
تورا آوردهام اینجا که مهمان خودم باشی شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی من از تاریکی شبهای این ویرانه میترسم تو را آوردهام خورشید تابان خودم باشی فراقت گرچه نابینام کرده، باز می ارزد که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی پدر نزدیک بود امشب کنیز خانهای باشم به تو حق میدهم پاره گریبان خودم باشی اگرچه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضیست که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی از این پنجاه سال تو، سه سالش قسمت ماشد یک امشب را نمیخواهی پدرجان خودم باشی سرت افتاد و دستی از محاسنها بلندت کرد بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت کوبیدند تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟! فقط میخواستم امشب پریشان خودم باشی اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است تقلا میکنم یک بوسه مهمان خودم باشی علی اکبر لطیفیان