تشنۀ آب و عاطفه هستی
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید1.1K
تشنۀ آب و عاطفه هستی از نگاهت فرات میریزد از صدای گرفتهات پیداست عطش از نالههات میریزد ** نفست بند آمده؛ ای وای عاقبت زهر کار خود را کرد عاقبت زهر، زهر خود را ریخت جامههای عزا تن ما کرد ** تشنگی سویِ چشمتان را بُرد سینۀ پر شرارهای داری کاش طشتی بیاورند اینجا جگر پاره پارهای داری ** چقدر چهرهات شکسته شده تا بهاری، چرا خزان باشی؟ به تو اصلاً نمیخورد آقا که امام جوانمان باشی ** گیسوانت چرا سپید شده؟ سن و سالی نداری آقا جان درد پهلو گرفتهای نکند... که چنین بی قراری آقاجان ** شهر با تو سرِ لج افتاده مرد تنهای کوچهها هستی همسرت هم تو را نمیخواهد دومین مجتبی شما هستی ** تک و تنها چه کار خواهی کرد همسرت کاش بی قرارت بود چقدر خوب میشد آقاجان لااقل زینبی کنارت بود ** باز هم غیرت کبوترها سایه بانت شدند ای مظلوم بال در بال هم، سه روز تمام روضه خوانت شدند ای مظلوم ** کاظمین تو هر چه باشد، باز آفتابش به کربلا نرسد آخر روضهات کفن داری کارت آقا به بوریا نرسد *** جای شکرش همیشه میماند حرفی از خیزران و سلسله نیست شکر! در شهر کاظمین شما خیره چشمی به نام حرمله نیست