تا نفهمد هیچکس، ناچار بازی میکنم
مهدی رحیمی (زمستان)پسندیدن0
بازدید1K
تا نفهمد هیچکس، ناچار بازی میکنم
بین سرها، بین این نیزار بازی میکنم
تا نبینم بیشتر شرمندگی عمه را
روزها با بچهها بسیار بازی میکنم
بیشتر شرمندۀ چشم ربابم ای پدر
به خدا با بچهها هر بار بازی میکنم
خواب را تا پر دهم از چشمهایم با خودم
تا سحر، تا موقع دیدار بازی میکنم
درد دارم مثل زهرا مادرت، اما همه
معتقد هستند با دیوار بازی میکنم
هی لگد خوردم در یک خانه از مردی بزرگ
تا به او گفتم که با مسمار بازی میکنم
زخم گوشم را همه فهمیدهاند، اما کسی
شک نکرده که چرا با خار بازی میکنم