تا سحر مانده تو خورشید درخشان شدهای؟
علیرضا لکپسندیدن0
بازدید1K
تا سحر مانده تو خورشید درخشان شدهای؟
گل آغوش من سوخته دامان شدهای؟
مادرم تاب ندارم که ببینم خاری
رفته در پات و کمی غمزده از آن شدهای
تو که از سلسلۀ حشمت ابراهیمی
گفته بودند که مهمان گلستان شدهای!
روی سجادۀ خاکستر این گوشۀ داغ
سجدهها کردهای و تاولِ باران شدهای
تن تو کرببلا و سر تو در کوفه
من بمیرم چقدر بیسر و سامان شدهای
وسعت زخم سرت را که شمردم گفتم:
واقعاً کشته یک قوم مسلمان شدهای؟