تا به دستیاری تو عشق را برفراز آسمان علم کند
جلیل واقع طلبپسندیدن0
بازدید1.1K
تا به دستیاری تو عشق را برفراز آسمان علم کند
ناگزیر بود دست خویش را در حوالی زمین قلم کند
دید، آب و نیزه، نقشه میکشند، مثل آتش از میانشان گذشت
تا حصار فتنۀ فرات را با لبان تشنه متهم کند
جاری شریعه میگذشت و ماه، مشک را پرآب کرد و بازگشت
شرم کرد با ترنّم فرات، از فراز تشنگیش کم کند
«ماه بود و مشک» در حصار گرگ یک سوار و یک تهاجم بزرگ
مانده زخم واپسین که چشم او، داستان دیگری رقم کند
***
کای امام تشنه لب ببخش تو، ایستادهای و او نشسته است
کاش میشد این سوار غرق خون بی دودست تکیه، قد علم کند
شاید آرزوی دیگری نداشت، غیر از اینکه مثل تیغۀ عَلَم
قامت هزار زخم خویش را پیش پای حضرت تو خم کند