تا آخرین ستاره شب را شمرده است
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید1.5K
تا آخرین ستاره شب را شمرده است اما سه شب گذشته و خوابش نبرده است دست پدر نبود اگر بالشی نداشت سر را به سنگهای خرابه سپرده است اصلا برای پلک زدن هم توان نداشت حتی نداشت باور اینکه نمرده است جا باز کرده حلقه زنجیرهای سرخ از بس که زخمهای تنش را فشرده است با یاد زجر، نبض دلش تند میزند یعنی تمامی بدنش زخم خورده است با آستین پاره سرش را گرفت و گفت عمه بگو که روسریام را که برده است؟ تا آخرین ستاره شب را شمرده باز حالا سه شب گذشته و چیزی نخورده است